
پیدایت می شوددر خیابانهاکنار همان رودخانه ای که لبانت با لبانم می رقصیدپیدایت می شوددر هیاهوی روزهای سردکنار همان نقطه ایکه سکوت می کردمتا دلتنگی اتوجودم را ببلعد. بخوانید...
ادامه مطلب
نخستدیر زمانی در او نگریستمچندان که چون نظر از وی باز گرفتمدر پیرامون منهمه چیزیبه هیأت او درآمده بودآنگاه دانستم که مرا دیگراز او گریز نیست....
ادامه مطلب
مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه می گذرد عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می کنند و باعث لبخندم می شوند....
ادامه مطلب