
پیدایت می شوددر خیابانهاکنار همان رودخانه ای که لبانت با لبانم می رقصیدپیدایت می شوددر هیاهوی روزهای سردکنار همان نقطه ایکه سکوت می کردمتا دلتنگی اتوجودم را ببلعد. بخوانید...
ادامه مطلب
نخستدیر زمانی در او نگریستمچندان که چون نظر از وی باز گرفتمدر پیرامون منهمه چیزیبه هیأت او درآمده بودآنگاه دانستم که مرا دیگراز او گریز نیست....
ادامه مطلب
شب میرسد از راه مثل پیرمرد غمگینی که سالها پیش از این شهر رفت چمدانش پُر از لباسهای کهنۀ زنی بود زنی که در کودکی گفته بود دوستت دارم....
ادامه مطلب