فخرالدین عراقی
-
تاریخ: 1395/9/25 ساعت: 9:15
چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداختجهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت سپاه عشق تو از گوشهای کمین بگشودهزار فتنه و آشوب در جهان انداخت حدیث حسن تو، هر جا که در میان آمدز ذوق، هر که دلی داشت، در میان انداخت قبول تو همه کس را بر آشیان جا کردمرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت؟ چو در سماع عراقی حدیث دوست شنیدبج...
مسعود صفری
-
تاریخ: 1395/9/25 ساعت: 9:15
در این کویر که چشمت همیشه تر بوده است به جز تو کیست که از عشق با خبر بوده است؟ هزار و یک شب زلفت اگرچه بسیار استمرا هزار برابر در آن سحر بوده است نگو که در قفسی و پرنده مردنی است قفس برای تو شاید که بال و پر بوده است تمام زندگی ات غیر عشق سر دردیست اگرچه عشق خودش اصل درد سر بوده است شنیده ام به شمار...
اکتاویو پاز
-
تاریخ: 1395/9/25 ساعت: 9:14
در میانهٔ راه ایستادم به زمان پشت کردم و به جای ادامهٔ آینده که کسی در آن چشم به راهم نبود برگشتم و بر جادهٔ هموارِ گذشته گام زدم.
عباس معروفی
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:44
در نور شمع زن تری در آفتاب صبح که چشم باز می کنی فرشته تر و من بین این دو زیبایی با شکوه عاشقانه آونگ شده ام.
منصور خورشیدی
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:44
تمام مرا به گردن ماه بیاویز تا تمام تو را سقوط کنم در سینه های باز نزدیک تر به دور وقتی نور از تن تو می گذرد.
مهدی قنبری
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:44
میان گورها می دود و می خندد کودکی من.
ماساوکا شیکی
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:44
زخمی است در وجودمكه از آنمهر تو نفوذ می کند.
سورنا جوکار
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 9:44
دیدی دوباره روی دلم پا گذاشتی این مرد را نیامده تنها گذاشتی! مانند کوچه ای که مسیر عبور توست در من قدم زدی و مرا جا گذاشتی ماهی شدم که غرق تو باشم ولی مرا با تنگ در مقابل دریا گذاشتی هر کار کرده ام من و تو ما شود، نشد یک خط فاصله وسطه مـ ــ ـا گذاشتی گاهی دلم خوش است مرا مثل شوکران شاید برای روز مبا...
صمد نارونی
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 12:04
رودخانه جنگل و دریا را به زمین سپردم و زمین را به آسمان و خورشید باید بروم سیاهی ... بهترین بستر نور بود.
الیسا واحدی
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 12:04
چشمانم به شیوۀ باران چشمانت به شیوۀ زمین چقدر این عاشقانه می چسبد.
عباس کیارستمی
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 12:04
همراه با باد یک برگ پاییزی از باختران تا خاوران.
لیلا مهذب
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:08
افتاد زمین نعش دو پیراهن بی جان در حاشیۀ جنگ تو با این تن بی جان می سوخت تنم از عطش سرخ لب تو آتش زده یک بوسه بر این خرمن بی جان از خواهش چشمان تو خواندم که چه می خواست دستان تو از دامنۀ دامن بی جان از هُرم نفس های تو می سوخت تن من با آه زدی شعله به جان من بی جان شب طی شد و با خود همۀ فکر مرا برد یک...
محمدرضا شفیعی کدکنی
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:08
مرغکان بر سر دریا آرام بال بگشوده به راه سفرند گویی از پنجرۀ ابر به ناگه دستی کاغذی چند سپید پاره کرده ست و فرو ریخته زآنجای به زیر.
شمس لنگرودی
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:08
روز ... با کلمات روشن حرف می زند عصر ... با کلمات مبهم شب ... سخنی نمی گوید حکم می کند.
معین دهاز
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:08
خیره ام به قاصدک این گیاه غریب که پس از مرگ به راه می افتد.
حسین کوهی
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:08
دستت را به من بده همیشه رفتن، پا نمی خواهد چه بسیار پاهایی که رفتن نمی دانند دستت را به من بده قبل از اینکه در جمجمه ام گیاه روییده باشد.
خلیل جوادی
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:07
آن روز که دل به دست حوّا دادم پرسید شما؟ جواب دادم آدم لبخند زد و گفت بیا سیب بخور از هول حلیم توی دیگ افتادم
یانیس ریتسوس
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 1:39
شب میرسد از راه مثل پیرمرد غمگینی که سالها پیش از این شهر رفت چمدانش پُر از لباسهای کهنۀ زنی بود زنی که در کودکی گفته بود دوستت دارم.
غسان حمدان
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 1:38
به خاطر تو تمام زبان های دنیا را فرا گرفتم حتی زبان های مرده را تا زیباترین شعرها را بخوانم و مثل آن بنویسم غافل از اینکه تو زیباترین سرودۀ جهانی.
حمید مصدق
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 10:11
اسرار عشق و مستی با مدعی چگونه بگویم خودخواه خودپرست از من به جز اطاعت محض چیزی نخواسته است افکنده بر سرم چه سایۀ سنگینی مستوجب دعاست و می خواهم کاو سایه اش مباد از سر من کم کم کم.